1- موقع تعطیلی مدرسههاست. پیادهرو پر از دخترهای مدرسهای سرمهایپوش شده. توی صف خودپرداز ایستادم. از دم خودپرداز تا پیادهرو همینطور آدم ایستاده توی صف. چشمم به دخترهای بیخیالی هست که با شیطنت و شور و شر زیاد، سر به سر هم میگذارند. چهار پنج تا پسر همسن و سالشان هم از روبروشان میایند و در حال خودشیرینیاند. دورهای که ما مدرسه میرفتیم اگر این کارها را میکردیم، خیلی جلفبازی بود. فقط یاد گرفته بودیم چشم بدوزیم به کفشهایمان و حتی اگر کسی برای سر به سر گذاشتنمان هم که شده میآمد جلوی راهمان را میگرفت، سرمان را بالا نمیگرفتیم تا طرف بالاخره کوتاه بیاید و راه بدهد که رد شویم.
چهار پنج نفر مانده تا نوبت به من برسد، خودپرداز ایراد پیدا میکند. بیشتر آنهایی که جلوی من بودند بیخیال میشوند. یک خانمی جلوی من ایستاده و منتظر است که دستگاه درست شود. یک آن احساس میکنم رمزم را فراموش کردهام. هرچه فکر میکنم یادم نمیآید. از صف بیرون میآیم و کنار صف میایستم و به اعداد فکر میکنم. تکتک اعداد را کنار هم میچینم، فایده ندارد. هیچکدام به رمز کارتم شبیه هم نیستند. هرچه فکر میکنم هیچکدام از 4 عدد به ذهنم نمیرسد. با خودم فکر میکنم تا به بانک بعدی، که یک خیابان آنورتر است برسم، رمز را هم به خاطر میآورم. توی راه هم همینطور اعداد را کنار هم میچینم در ذهنم. جالب اینجاست که سه سال است از همین کارت برای بیشتر دریافتهایم استفاده میکنم.
به بانک بعدی که میرسم، بعضی از آن آدمهای بانک قبلی را میبینم که به صف ایستادهاند. کنار بانک کمی با فاصله از صف میایستم و گوشیام را درمیآورم و به اعدادش خیره میشوم. آخر به این نتیجه میرسم که باید اینها را کنار هم بگذارم تا به رمز کارت برسم، اما فایده ندارد. پسرهای جوانی که با ماشین به خیال تور کردن دخترهای مدرسهای به خیابان آمدهاند، همینطور بوقزنان رد میشوند و مکثی میکنند به امید اینکه شاید پا بدهی. نگاههای سنگینی را احساس میکنم، ولی فکرم فقط مشغول اعداد است. 5، 2، 4، ...، حتی کوچکترین تداعیای هم برایم ندارند هیچکدامشان. میایستم کنار خیابان و اولین تاکسی را سوار میشوم.
2- محمد زنگ میزند. همسر دوستم است؛ مریم. خیلی دوستشان دارم، شاید حتی محمد را از مریم هم بیشتر. میگوید مدتهاست خبری از تو نداریم. یک سال پیش رفتند شمال تا محمد بورس بگیرد و دکتریاش را آنجا بخواند. گفت برگشتهایم کرج. باید یک سال از گرفتن مدرک فوقش بگذرد تا بتواند آنجا درس بخواند و درس بدهد. محمد هوا-فضا خوانده. مریم همکلاسیام است، مجسمهسازی میکند، بیینال سفال و سرامیک سال گذشته هم رتبه دوم را آورد. کارهایش فوقالعاده شخصی و پُرمایه و با تکیه بر فرهنگ ایران باستان و اختصاصاً با نظر به مجسمههای باستانی سیستان و بلوچستان، بهخصوص هنر سفالسازی کلپورگان با آن مجسمههای سفالین کوچکش است. مریم اهل سیستان است، خانه تهرانش پر بود از همین سفالهای دستساز زنان روستای کلپورگان. چهبسا در کشورمان جایی را نتوان سراغ گرفت که به اندازه روستای کلپورگان سیستان وامدار هنر باستانش باشد، با همه سادگی و ایجاز و اختصاری که مشخصه بسیاری از آثار زبده هنری بزرگترین هنرمندان دنیای مدرن است، از مجسمههای پیکاسو گرفته تا کارهای هِنری مور و جاکومتی و دیگر هنرمندان بزرگ مدرن.
مریم همیشه میگوید تو تنها دختری هستی که توانسته با من دوست باشد. راست میگوید. اغلب دوستانش مریم را دختر عجیب غریبی میدانند. سال گذشته که مریم مشغول آماده کردن چیدمان اسبهایش برای بیینال بود، یک شب به خانهاش رفتم. تبریز بودیم. تا ساعت 4 صبح پا به پایش نشستم و با گِل کار کردنش را تماشا کردم. کار با گل کار خیلی سختی است. باید دستهایت قدرت زیادی داشته باشند و با قدرت تمام گلها را ورز بدهی تا آماده شکل دادن شوند. اگر اشتباه نکنم 124 اسب بودند که هر کدام شخصیت منحصر به فرد خود را داشتند، بعضیهاشان جوری به چشمانت خیره شده بودند که احساس میکردی زندهاند. بعضیهاشان سرشان را به عقب برگردانده بودند، بعضی در حال شیهه کشیدن بودند، دو سه تاشان خاصتر بودند، از جمله همانی که مریم به نیت من ساخته بودش و حلقهای آویزانش کرده بود. میگفت این تویی. بعضی دست و پایشان شکسته بود که داستان خودش را داشت. یکی از بچههای دانشگاه سر لج و لجبازی، 30-40 تا از مجسمههای مریم را که برای پخت توی کوره گذاشته بود، از کوره پرت کرده بود بیرون. عجب روز بدی بود آن روز. میخواستم بروم سلف که سیاوش، همکلاسیام، از دور دستی تکان داد که یعنی بیا پیش من. نزدیک که شدم مریم را دیدم که بدجور گریه میکرد. مریم اغلب تا 20 ساعت در روز برای مجسمهها وقت میگذاشت. صبحها که سر کلاس میآمد چشمانش کاسه خون بود از بیخوابی. همه دانشگاه میدانستند که چقدر کارش را خوب بلد است. ایده و اجرایش همه را غافلگیر میکرد، حتی مجید را که توی مجسمهسازی با گل کارش حرف نداشت و بیشتر مجسمههای دانشگاه را هم او ساخته بود. مریم بعدها تصمیم گرفت بعضی اسبها را همانطور به بیینال برساند، دست و پا شکسته. میگفت این هم روند طبیعی کار است. ایده خوبی بود.
آن شب شاملو گوش کردیم و مریم کار کرد و دفترهای شعرش را داد دست من. بعضی را خودش خواند و بعضی را من خواندم. میان شعرها طرحهایی با مداد یا خودکار بودند. اتود فرشتهها و اسبها لابهلای شعرها. آن شعری که برای برادرش گفته بود.کاش نسخهای از این شعرها، نقاشیها و مجسمهها را برای خودم داشتم. سر کلاس هم که بودیم همینطور برای هم شعر مینوشتیم و مریم برای من نقاشی میکشید. تصوریری که از خودم کشیده را هنوز دارمش، صورتش شبیه من نیست، اما لامصّب خود خودم هستم، انگار همه درونم را به روی این کاغذ قهوهای آورده، روحیاتم را خوبِ خوب میشناسد.
آن خودنوشتهاش که دوست داشتم را روی برگ دیگری برایم نوشته:
و آشفتگی به بیداریم واداشت. امشب بیداریم باید حقیقیترین رویداد زندگیام باشد. پس با خود بگو بیداری سخت بهتر از خواب فرساینده و آشفته... فراموش نکن که این حقیقیترین بیداری توست، پس به خوابی آشفته از کفش مده. و در انتها:
تقدیم به روح نازنینت
نمیدانم چه حکمتی دارد که تا میآیم از دوستانم مطلبی بنویسم برایم پیغام میدهند. نوشته:
چندان که در کوهساران، توفان فرونشیند، بر رودخانه برگهای رنگارنگ چون نقش ابریشم جلوه خواهد کرد.
: روزنوشت
+ ۸:۱۳ ب.ظ دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
یه سکو کنار پنجره؛ از اون سکوهای کنار پنجره خونه دایی که به باغچه توی حیاط باز میشد، رو به درخت گلابی خونه کلنگی دایی. البته یه سکو بلندتر از اون؛ جوری که پات به زمین نرسه و زانوت خم نشه و بتونی تمام مدت تابش بدی. روی پنجرهش تصویر یه دختره با دامن بلندی که یه گوشهش رو باد با خودش برده. موهای دختر هم توی هوا پخشه. عین همون نقاشیای که مریم روی پنجره خونه تهرانش کشیده بود.
روی سکو نشسته، با شلوارک آبی آسمونیای که تا زانوش رسیده و از بغلش دو تا دکمه فلزی فشاری داره که هر دو تا بازن، با یه بلوز آستینداره نسبتا تنگی که عین شب سیاهه. زانوهاش تاب نمیخورن، زانوهاش چفت شدن توی شیکمش. شیکمی که کمی برجسته شده و خودش از این حس تازه بهشدت لذت میبره، از اینکه شیکمش دیگه عینهو تخته صاف نیست. دستاش دور زانوهاش گره خورده و به هم قفل شده. نیگاهش به بیرونه به یه جایی که دور و مبهمه و شاید اصلا نیست. جا سیگاریِ خالیِ استیل، کنار پنجره جا خوش کرده؛ ردّ سیاهیهای خاکستر توشه. پایین سکو روی زمین 3-4 تا کتاب ولو شدن. بارون میباره و صداش با صدای موسیقیِ ملایمه تو هوا قاطی شده، یه جور عجیبی!
باید سیگار میکشید، باید دودش رو پخش میکرد تو هوا و به جای خیره شدن به اونجایی که نیست، سرش رو میگرفت بالا و به دود سیگارش خیره میشد. باید کتابا رو روی سکو پخش میکرد و گاهی سرش رو میکرد توی یکی از کتابا و بعد دوباره بلند میکرد و پکی میزد به سیگارش.
: روزنوشت
+ ۱٢:٢٠ ق.ظ پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
سلام
امروز من در دنیای مجازی متولد شدم. تولدی که هیجان و اضطراب ورود به دنیای جدید را برایم به همراه دارد. اما امیدوارم بتوانم بر ترسم غلبه کنم و بنویسم.
: روزنوشت
+ ۱:۱۸ ب.ظ یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
Template!





