از دست رفتهها
زمانی را از دست دادهام، زمانی بسیار طولانی. زمانی بسیار طولانی را هم خواندهام، فکر کردهام، در خود فرو رفتهام، خودم را به جریان خیال سپردهام که ببرد به هر کجا که خواست، و بعد که به واقعیت برگشتهام، احساس آدمی را پیدا کردهام که زمین خورده و به هر ضرب و زوری شده باید خودش را جمعوجور کند، باید بلند شود و تکانی به خودش بدهد و سرش را بلند کند که سرگیجهاش آرام بگیرد و چشمهایش دودو نزنند، حالا وقتش رسیده که به یاد بیاورد کجا ایستاده، واقعیت را از خیال جدا کند، جوری که زخم برندارد، جوری که هنوز رمقی داشته باشد.
به زمانِ رفته مینگرم و یک جور ناجوری دلم خالی میشود. همینطور خیره ماندهام و دور شدنش را تماشا میکنم، عین آدمی که دور میشود و میدانی که دیگر برنمیگردد.
:
+ ٤:٢٦ ب.ظ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
Template!





