طاق و جفت
طاق و جفت
خانه | آرشيو | ايميل

حمیده

درباره :
پروفایل مدیر :حمیده

امکانات و ابزارها


بایگانی
وبگردی
 
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
پلاک 16

 

 تند و تند خیابان را جلو می روم تا برسم به تاریک روشنای کوچه. 3،2،1 تا برسم به شانزده. آخرین زنگ را که فشار می دهم هیچ صدایی نمی شنوم. باز هم زنگ را می فشارم، شماره ات را که می گیرم در را باز می کنی. مانده ام به کدام سو بروم که به دادم می رسی و حیاط را روشن می کنی و سرت را از لای در می آوری بیرون  و می خندی.

عجب جای دنجی! می گویم و لبخند می زنی. مثل همیشه وقت تنگ است و خاطرات هجوم می آورند و منتظرند که هی پشت هم ردیفشان کنیم. از کوه رفتن هایمان بگوییم و حسرت قهوه خانه پای کوه که شعری بخوانیم و دیوانگی کنیم و پیاده و پیاده لب اتوبان را بگیریم و بیاییم تا خود شهر.

 با آن لحن شیرین و تاریخی می گویی: «لعنتی! کاش می تونستی امشب بمونی» و من بهانه که ... من از راه نرسیده می روی سراغ موسیقی تازه یافته ای که مثل همیشه ویرانم کنی و بخندی و بپرسی: «چطور بود؟» و من سری تکان بدهم که: «لعنتی! اینو از کجا آوردی؟»  

قرار است مجسمه تازه را نشانم بدهی. مانده ام از آن توده گلین زیر پلاستیک های رنگارنگ، دیگر چه شاهکاری خلق کرده ای که همه را مبهوت کنی. من وامانده ام چه بگویم؟! می گویی که دیگر قید بی ینال را زده ای و می خواهی نمایشگاه انفرادی بگذاری. بهتر!

آنقدر ذوق زده ای که می خواهی همه ترانه ها و شعرها و تازه ها را یکجا برایم بخوانی و نشان بدهی و بعد همینطور پشت هم هی شعر بخوانی و بگویی: «دیوونه ست این»

 

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

صحنه بعدی را آماده کرده اند

از لابلای فصل های نمایش بیرونم بکش!

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفی درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من

اصلاً از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس هاس تکراری زمین خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

نوار را که برگردانند

خروس می خواند

از توی کمد هم که شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک کنند

و بعد بگویند:

"خب، نقشت این بود"

 

شعر از دفتر حفره ها؛ گروس عبدالملکیان

 

- سرشار از حس خوبم کردی امشب

 


:
+


Template!