طاق و جفت
طاق و جفت
خانه | آرشيو | ايميل

حمیده

درباره :
پروفایل مدیر :حمیده

امکانات و ابزارها


بایگانی
وبگردی
 
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
 

 

 قرار بوده بروی خانه آن یکی دایی اما چون راحت نبودی نرفتی و حالا باید هی فکرت مشغول این باشد که باید فردا، پس فردا، جمعه باید بروی. باید شب را آنجا بمانی. یک روز هم باید بروی خانه دایی بزرگه که زن دایی خیال نکند چون دیگر دایی نیست نمی روی. باید زنگ بزنی استاد راهنمایت. نمی دانم چه باید بگویی. باید بروی تمدید سنوات کنی. باید درخواست بدهی. باید امتحان بدهی. باید جواب تلفن فلان دوستت را بدهی که خیال نکند افسرده ای. باید قرار بگذاری و ببینیش. باید حتی اگر خوب نیستی خودت را خوب نشان دهی تا دلگیرش نکنی. باید به دوستان فیس بوکی ات پیغام بدهی و غیبت نزند تا نگرانت نشوند.

باید همه این کارهای معمول را انجام بدهی، نمی دانم چرا اینها اینقدر بزرگ شده اند. آنقدر بزرگ که گاهی هر کدام اینها می شود معضل بزرگ زندگیت، مثل همین معضل دیدوبازدیدهای فامیلی که برای دلگرمی توست اما حتی فکرش هم آزارت می دهد.

دلت می خواهد بگویی حالت خوب است، حتی گریه نمی کنی، حتی فکر هم نمی کنی، فقط خواب آزارت می دهد. هربار که بیدار می شوی ترس همه وجودت را فرامی گیرد. هربار که می خواهی بخوابی می ترسی. هربار که جای جان دادن پدر می نشینی، همه تصویرها پلان پلان از پیش چشمانت می گذرند. لحظات پیش از مرگ که درد می کشید و ملتمسانه می خواست به شما بفهماند که درد برایش غیرقابل تحمل شده و شما که هیچ کدام اینها را نشانه رسیدن لحظه خاموشی و تمام شدن نمی دانستید. آخرین نگاه هایش و  نفس های سنگینش و رنگ زرد چهره اش و دستانش که در دستانت سرد و سردتر می شدند. نگاه های خیره و بهت زده برادرت و چشم های ناباور خواهرت

و بوسه تو بر پیشانی سرد پدر

 

آقای عسگری دیده ندیده حال پدر را می پرسد و تو که بهت زده نگاهش می کنی که چرا حتی حال خودت را نپرسید. بغض می کنی و نگاهی سؤال برانگیز. سکوت می کنی.

 

پی نوشت: دیشب که می نوشتم حالم خوب نبود. اهل خواب دیدن نیستم اگر هم ببینم تصویرها آنقدر مبهم و ناشناخته اند که دیدن و ندیدنش چندان تفاوتی نمی کند. نزدیک های صبح خواب پدر را دیدم که خیلی خیلی آرام و خوب بود، طوری که هیچ وقت ندیده بودمش. یک پایش را انداخته بود روی پای دیگرش، جوری که وقتی زنده بود هیچ وقت قادر نبود این حرکت را انجام دهد. توی خواب فکر می کردم چطور زیر خاک کرده اند، درحالی که اینجا کنار من زنده و سرحال است.

این تنها خواب لذت بخش  و البته آرامش بخش زندگیم بوده.

 


:
+
...

 

هی! تو که اینجوری نبودی دختر!

تو که هیچ وقت کم نمی آوردی. یادت رفته؟

سرت رو بالا بگیر ببینم! تو می دونستی قراره اینطور بشه مگه نه؟ پس دردت چیه؟

منو نیگا کن! قرار ما بی قراری نبود!

 


:
+
...

 

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند

تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد

"لیلا کردبچه"


:
+


Template!