زمانی را از دست دادهام، زمانی بسیار طولانی. زمانی بسیار طولانی را هم خواندهام، فکر کردهام، در خود فرو رفتهام، خودم را به جریان خیال سپردهام که ببرد به هر کجا که خواست، و بعد که به واقعیت برگشتهام، احساس آدمی را پیدا کردهام که زمین خورده و به هر ضرب و زوری شده باید خودش را جمعوجور کند، باید بلند شود و تکانی به خودش بدهد و سرش را بلند کند که سرگیجهاش آرام بگیرد و چشمهایش دودو نزنند، حالا وقتش رسیده که به یاد بیاورد کجا ایستاده، واقعیت را از خیال جدا کند، جوری که زخم برندارد، جوری که هنوز رمقی داشته باشد.
به زمانِ رفته مینگرم و یک جور ناجوری دلم خالی میشود. همینطور خیره ماندهام و دور شدنش را تماشا میکنم، عین آدمی که دور میشود و میدانی که دیگر برنمیگردد.
:
+ ٤:٢٦ ب.ظ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
تند و تند خیابان را جلو می روم تا برسم به تاریک روشنای کوچه. 3،2،1 تا برسم به شانزده. آخرین زنگ را که فشار می دهم هیچ صدایی نمی شنوم. باز هم زنگ را می فشارم، شماره ات را که می گیرم در را باز می کنی. مانده ام به کدام سو بروم که به دادم می رسی و حیاط را روشن می کنی و سرت را از لای در می آوری بیرون و می خندی.
عجب جای دنجی! می گویم و لبخند می زنی. مثل همیشه وقت تنگ است و خاطرات هجوم می آورند و منتظرند که هی پشت هم ردیفشان کنیم. از کوه رفتن هایمان بگوییم و حسرت قهوه خانه پای کوه که شعری بخوانیم و دیوانگی کنیم و پیاده و پیاده لب اتوبان را بگیریم و بیاییم تا خود شهر.
با آن لحن شیرین و تاریخی می گویی: «لعنتی! کاش می تونستی امشب بمونی» و من بهانه که ... من از راه نرسیده می روی سراغ موسیقی تازه یافته ای که مثل همیشه ویرانم کنی و بخندی و بپرسی: «چطور بود؟» و من سری تکان بدهم که: «لعنتی! اینو از کجا آوردی؟»
قرار است مجسمه تازه را نشانم بدهی. مانده ام از آن توده گلین زیر پلاستیک های رنگارنگ، دیگر چه شاهکاری خلق کرده ای که همه را مبهوت کنی. من وامانده ام چه بگویم؟! می گویی که دیگر قید بی ینال را زده ای و می خواهی نمایشگاه انفرادی بگذاری. بهتر!
آنقدر ذوق زده ای که می خواهی همه ترانه ها و شعرها و تازه ها را یکجا برایم بخوانی و نشان بدهی و بعد همینطور پشت هم هی شعر بخوانی و بگویی: «دیوونه ست این»
از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!
دارم کم کم این فیلم را باور می کنم
و این سیاهی لشکر عظیم
عجیب خوب بازی می کنند
در خیابان ها
کافه ها
کوچه ها
هی جا عوض می کنند و
همین که سر برگردانم
صحنه بعدی را آماده کرده اند
از لابلای فصل های نمایش بیرونم بکش!
برفی بر پیراهنم نشانده اند
که آب نمی شود
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم
نشد!
و این آدم برفی درون
که هی اسکلت صدایش می کنند
عمق زمستان است در من
اصلاً از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!
از پروژکتورهای روز و شب
از سکانس هاس تکراری زمین خسته ام!
دریا را تا می کنم
می گذارم زیر سرم
زل می زنم به مقوای سیاه چسبیده به آسمان
و با نوار جیرجیرک به خواب می روم
نوار را که برگردانند
خروس می خواند
از توی کمد هم که شده پیدایم کن!
می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند
یا گلوله ای در سرم شلیک کنند
و بعد بگویند:
"خب، نقشت این بود"
شعر از دفتر حفره ها؛ گروس عبدالملکیان
- سرشار از حس خوبم کردی امشب
:
+ ۱:٠٧ ق.ظ سهشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
و اگر دوباره قدم را با زنگ خانه کسی اندازه بگیرم
دیگر
دری به رویم باز نخواهد شد
سی سالهام
و اگر دوباره بود و نبود کسی را بهانه بگیرم
جیغ کلاغی
آسمان تمام قصهها را جریحهدار خواهد کرد
سی سالهام
و این
یک جمله خبری غمگین است
غمگین
برای دری که باز اگر نشود
غمگین
برای قصهای که آغاز اگر نشود
غمگین
برای سکوت سیاهی که بعد ازین با او
شبهای خانهام را قسمت میکنم
آی، سوسک سیاه همخانهام!
من یکی نبود تمام شبهایم را با فکر تو خوابیدهام
خاله قزی چادریزی کفش قرمزی کودکیام!
که هربار نوار قصه جمع میشد،
پدر
تکهای از داستانت را کوتاهتر میکرد
دیگر از تو چیزی نمانده است طفلک بیچاره!
چادر سیاه کوچک آواره!
قصهها گاهی
با کودکیها تمام میشوند
و بچهها برای فهمیدن این حرفها
هنوز بچهاند
لیلا کردبچه/ حرفی بزرگتر از دهان پنجرهها
:
+ ٩:٤٧ ب.ظ پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
به خواب نه
به رویاهایم میروم
آنجا
هر چقدر که دلم بخواهد
زندگی خواهم کرد ...
عزیز نسین
:
+ ٥:٠۸ ق.ظ چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
میبینی؟ نیم قرن گذشتهست. در دنیای من هم، مثل دنیای تو همهچیز میلرزد. همهچیز لغزان، ناپایدار، مضطرب، پر از ابهام، مغشوش، سرگردان و بیانتهاست...
میدانی
سؤالهایم روزبه روز بیشتر و بزرگتر میشوند
با خودم میگویم: تا به کی باید رفت؟ تا به کی؟
کدام قله؟ کدام اوج؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ در آن دهان...
نه
بگذریم
به قول خودت:
بیش از اینها میتوان خاموش ماند. میتوان با نگاهی چون مردگان ثابت خیره شد در ... در گلی بیرنگ بر قالی، در خطی موهوم بر دیوار...
:
+ ۱٢:٤۱ ق.ظ پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
Template!





